غزل شمارهٔ 2440
Toggle stanza 1ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی
11
ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی
مانند شیر و انگبین با بندگان آمیختی
22
یا چون شراب جان فزا هر جزو را دادی طرب
یا همچو یاران کرم با خاکدان آمیختی
33
یا همچو عشق جان فدا در لاابالی ماردی
با عقل پرحرص شحیح خرده دان آمیختی
44
ای آتش فرمانروا در آب مسکن ساختی
وی نرگس عالی نظر با ارغوان آمیختی
55
چندان در آتش درشدی کآتش در آتش درزدی
چندان نشان جستی که تو با بینشان آمیختی
66
ای سر الله الصمد ای بازگشت نیک و بد
پهلو تهی کردی ز خود با پهلوان آمیختی
77
جانها بجستندت بسی بویی نبرد از تو کسی
آیس شدند و خسته دل خود ناگهان آمیختی
88
از جنس نبود حیرتی بیجنس نبود الفتی
تو این نهای و آن نهای با این و آن آمیختی
99
هر دو جهان مهمان تو بنشسته گرد خوان تو
صد گونه نعمت ریختی با میهمان آمیختی
1010
آمیختی چندانک او خود را نمیداند ز تو
آری کجا داند چو تو با تن چو جان آمیختی
1111
پیرا جوان گردی چو تو سرسبز این گلشن شدی
تیرا به صیدی دررسی چون با کمان آمیختی
1212
ای دولت و بخت همه دزدیدهای رخت همه
چالاک رهزن آمدی با کاروان آمیختی
1313
چرخ و فلک ره میرود تا تو رهش آموختی
جان و جهان بر میپرد تا با جهان آمیختی
1414
حیرانم اندر لطف تو کاین قهر چون سر میکشد
گردن چو قصابان مگر با گردران آمیختی
1515
خوبان یوسف چهره را آموختی عاشق کشی
و آن خار چون عفریت را با گلستان آمیختی
1616
این را رها کن عارفا آن را نظر کن کز صفا
رستی ز اجزای زمین با آسمان آمیختی
1717
رستی ز دام ای مرغ جان در شاخ گل آویختی
جستی ز وسواس جنان و اندر جنان آمیختی
1818
از بام گردون آمدی ای آب آب زندگی
از بام ما جولان زدی با ناودان آمیختی
1919
شب دزد کی یابد تو را چون نیستی اندر سرا
بر بام چوبک میزنی با پاسبان آمیختی
2020
اسرار این را مو به مو بیپرده و حرفی بگو
ای آنک حرف و لحن را اندر بیان آمیختی

