غزل شمارهٔ 103
Toggle stanza 1دل و جان را در این حضرت بپالا
11
دل و جان را در این حضرت بپالا
چو صافی شد رود صافی به بالا
22
اگر خواهی که ز آب صاف نوشی
لب خود را به هر دردی میالا
33
از این سیلاب درد او پاک ماند
که جانبازست و چست و بیمبالا
44
نپرد عقل جزوی زین عقیله
چو نبود عقل کل بر جزو لالا
55
نلرزد دست وقت زر شمردن
چو بازرگان بداند قدر کالا
66
چه گرگینست وگر خارست این حرص
کسی خود را بر این گرگین ممالا
77
چو شد ناسور بر گرگین چنین گر
طلی سازش به ذکر حق تعالا
88
اگر خواهی که این در باز گردد
سوی این در روان و بیملال آ
99
رها کن صدر و ناموس و تکبر
میان جان بجو صدر معلا
1010
کلاه رفعت و تاج سلیمان
به هر کل کی رسد حاشا و کلا
1111
خمش کردم سخن کوتاه خوشتر
که این ساعت نمیگنجد علالا
1212
جواب آن غزل که گفت شاعر
بقایی شاء لیس هم ارتحالا

