غزل شمارهٔ 1975
Toggle stanza 1عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آن
11
عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آن
این خیال شمس دین یا خود دو صد عیسی است آن
22
گر همه معنی است پس این چهره چون ماه چیست
صورتش چون گویم آخر چون همه معنی است آن
33
خواه این و خواه آن باری از آن فتنه لبش
جان ما رقصان و خوش سرمست و سودایی است آن
44
نیک بنگر در رخ من در فراق جان جان
بی دل و جان می نویسد گرچه در انشی است آن
55
من چه گویم خود عطارد با همه جانهای پاک
از برای پاکی او عاشق املی است آن
66
جان من همچون عصا چون دستبوس او بیافت
پس چو موسی درفکندش جان کنون افعی است آن
77
دیده من در فراق دولت احیای او
در میان خندان شده در قدرت مولی است آن
88
هرک او اندر رکاب شاه شمس الدین دوید
فارغ از دنیا و عقبی آخر و اولی است آن
99
و آنک او بوسید دستش خود چه گویم بهر او
عاقلان دانند کان خود در شرف اولی است آن
1010
جسم او چون دید جانم زود ایمان تازه کرد
گفتمش چه گفت بنگر معجزه کبری است آن
1111
فر تبریز است از فر و جمال آن رخی
کان غبین و حسرت صد آزر و مانی است آن
Zameen

