غزل شمارهٔ 2037
Toggle stanza 1چون جان تو میستانی چون شکر است مردن
11
چون جان تو میستانی چون شکر است مردن
با تو ز جان شیرین شیرینتر است مردن
22
بردار این طبق را زیرا خلیل حق را
باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن
33
این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن
زان سر کسی نمیرد نی زین سر است مردن
44
بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو
مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن
55
والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش
با قند وصل همچون حلواگر است مردن
66
از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن
وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن
77
چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن
چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن
88
چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند
چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن
99
مرگ آینهست و حسنت در آینه درآمد
آیینه بربگوید خوش منظر است مردن
1010
گر مؤمنی و شیرین هم مؤمن است مرگت
ور کافری و تلخی هم کافر است مردن
1111
گر یوسفی و خوبی آیینهات چنان است
ور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن
1212
خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی
کز آب زندگانی کور و کر است مردن

