غزل شمارهٔ 331
Toggle stanza 1زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
11
زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
دیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست
22
از دور ببینی تو مرا شخص رونده
آن شخص خیالست ولی غیر عدم نیست
33
پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانست
اما نه چنین جان که به جز غصه و غم نیست
44
من بیمن و تو بیتو درآییم در این جو
زیرا که در این خشک به جز ظلم و ستم نیست
55
این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مرد
کو آب حیاتست و به جز لطف و کرم نیست

