غزل شمارهٔ 1728
Toggle stanza 1مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
11
مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
وگر درم نگشایی مقیم درگاهم
22
چو ماهیم که بیفکند موج بیرونش
به غیر آب نباشد پناه و دلخواهم
33
کجا روم به سر خویش کی دلی دارم
من و تن و دل من سایه شهنشاهم
44
به توست بیخودیم گر خراب و سرمستم
به توست آگهی من اگر من آگاهم
55
نه دلربام توی گر مرا دلی باقی است
نه کهربام توی گر مثل پر کاهم
66
نه از حلاوت حلوای بیحد لب توست
که چون کلیچه فتاده کنون در افواهم
77
ز هر دو عالم پهلوی خود تهی کردم
چو هی نشسته به پهلوی لام اللهم
88
ز جاه و سلطنت و سروری نیندیشم
بس است دولت عشق تو منصب و جاهم
99
چو قل هو الله مجموع غرق تنزیهم
نه چون مشبهیان سرنگون اشباهم
1010
اگر تتار غمت خشم و ترکیی آرد
به عشق و صبر کمربسته همچو خرگاهم
1111
اگر چه کاهل و بیگاه خیز قافلهام
به سوی توست سفرهای گاه و بیگاهم
1212
برآ چو ماه تمام و تمام این تو بگو
که زیر عقده هجرت بمانده چون ماهم
Zameen

