غزل شمارهٔ 1727
Toggle stanza 1به غم فرونروم باز سوی یار روم
11
به غم فرونروم باز سوی یار روم
در آن بهشت و گلستان و سبزه زار روم
22
ز برگ ریز خزان فراق سیر شدم
به گلشن ابد و سرو پایدار روم
33
من از شمار بشر نیستم وداع وداع
به نقل و مجلس و سغراق بیشمار روم
44
نمیشکیبد ماهی ز آب من چه کنم
چو آب سجده کنان سوی جویبار روم
55
به عاقبت غم عشقم کشان کشان ببرد
همان بهست که اکنون به اختیار روم
66
ز داد عشق بود کار و بار سلطانان
به عشق درنروم در کدام کار روم
77
شنیدهام که امیر بتان به صید شدهست
اگر چه لاغرم سوی مرغزار روم
88
چو شیر عشق فرستد سگان خود به شکار
به عشق دل به دهان سگ شکار روم
99
چو بر براق سعادت کنون سوار شدم
به سوی سنجق سلطان کامیار روم
1010
جهان عشق به زیر لوای سلطانی است
چو از رعیت عشقم بدان دیار روم
1111
منم که در نظرم خوار گشت جان و جهان
بدان جهان و بدان جان بیغبار روم
1212
غبار تن نبود ماه جان بود آن جا
سزد سزد که بر آن چرخ برق وار روم
1313
اگر کلیم حلیمم بدان درخت شوم
وگر خلیل جلیلم در آن شرار روم
1414
خموش کی هلدم تشنگی این یاران
مگر که از بر یاران به یار غار روم
1515
جوار مفخر آفاق شمس تبریزی
بهشت عدن بود هم در آن جوار روم
Zameen

