غزل شمارهٔ 859
Toggle stanza 1نی دیده هر دلی را دیدار مینماید
11
نی دیده هر دلی را دیدار مینماید
نی هر خسیس را شه رخسار مینماید
22
الا حقیر ما را الا خسیس ما را
کز خار میرهاند گلزار مینماید
33
دود سیاه ما را در نور میکشاند
زهد قدیم ما را خمار مینماید
44
هرگز غلام خود را نفروشد و نبخشد
تا چیست اینک او را بازار مینماید
55
شیریست پور آدم صندوق عالم اندر
صندوق درشدست او بیمار مینماید
66
روزی که او بغرد صندوق را بدرد
کاری نماید اکنون بیکار مینماید
77
صدیق با محمد بر هفت آسمانست
هر چند کو به ظاهر در غار مینماید
88
یکیست عشق لیکن هر صورتی نماید
وین احولان خس را دوچار مینماید
99
جمله گلست این ره گر ظاهرش چو خارست
نور از درخت موسی چون نار مینماید
1010
آب حیات آمد وین بانگ سیلابست
گفتار نیست لیکن گفتار مینماید
1111
سوگند خورده بودم کز دل سخن نگویم
دل آینهست و رو را ناچار مینماید
1212
شمس الحقی که نورش بر آینهست تابان
در جنبش این و آن را دیوار مینماید
1313
هر طبله که گشایم زان قند بیکرانست
کان را به نوع دیگر عطار مینماید
Zameen

