غزل شمارهٔ 305
Poet: Rumi
Toggle stanza 1آواز داد اختر بس روشنست امشب
11
آواز داد اختر بس روشنست امشب
گفتم ستارگان را مه با منست امشب
22
بررو به بام بالا از بهر الصلا را
گل چیدنست امشب می خوردنست امشب
33
تا روز دلبر ما اندر برست چون دل
دستش به مهر ما را در گردنست امشب
44
تا روز زنگیان را با روم دار و گیرست
تا روز چنگیان را تَنتَنتَنست امشب
55
تا روز ساغر می در گردش است و بخشش
تا روز گل به خلوت با سوسنست امشب
66
امشب شراب وصلت بر خاص و عام ریزم
شادی آنکه ماهت بر روزنست امشب
77
داوودوار ما را آهن چو موم گردد
کهآهنرباست دلبر، دل آهنست امشب
88
بگشای دست دل را تا پای عشق کوبد
کان زارِ ترسدیده در مأمنست امشب
99
بر روی چون زر من ای بخت بوسه میده
کاین زر گازدیده در معدنست امشب
1010
آن کاو به مکر و دانش میبست راه ما را
پالان خر بر او نه کاو کودنست امشب
1111
شمشیر آبدارش پوسیده است و چوبین
وآن نیزه درازش چون سوزنست امشب
1212
خرگاه عنکبوت است آن قلعه حصینش
بَرگستوان و خودش چون روغنست امشب
1313
خاموش کن که طامع الکن بود همیشه
با او چه بحث داری؟ کاو الکنست امشب

