غزل شمارهٔ 843
Poet: Rumi
Toggle stanza 1در عشق زنده باید، کز مُرده هیچ ناید
11
در عشق زنده باید، کز مُرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده؟ آن کو ز عشق زاید
22
گرمی شیر غرّان، تیزی تیغ برّان
نَری جمله نران، با عشق کند آید
33
در راه رهزنانند، وین همرهان زنانند
پای نگارکرده این راه را نشاید
44
طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمد
کو رُستم سرآمد؟ تا دست برگشاید
55
رعدش بغرّد از دل، جانش ز ابر قالب
چون برق بجهد از تن یک لحظهای نپاید
66
هرگز چنین سری را تیغ اجل نَبُرّد
کاین سر ز سربلندی بر ساق عرش ساید
77
هرگز چنین دلی را غصّه فرو نگیرد
غمهای عالم او را شادی دل فزاید
88
دریا پیش ترش رو، او ابر نوبهارست
عالم بدوست شیرین، قاصد ترش نماید
99
شیرش نخواهد آهو، آهوی اوست یاهو
منکر در این چراخور بسیار ژاژ خاید
1010
در عشق جوی ما را، در ما بجوی او را
گاهی منش ستایم، گاه او مرا ستاید
1111
تا چون صدف ز دریا بگشاید او دهانی
دریای ما و من را چون قطره دررباید
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
مستان چشم اویم از ما خمار ناید
غیر دلی پر از خون جام دگر نشاید
Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 827
دریا دو چشم و آتش بر دل همی فزاید
مردم میان دریا وآتش چگونه شاید؟
RudakiQasaʾid va Qitʿatشمارهٔ 50
از عشق یار نوخط دل زود می گشاید
فصل بهاراز دل زنگار می زداید
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 4475

