غزل شمارهٔ 2580
Toggle stanza 1ای خیره نظر در جو پیش آ و بخور آبی
11
ای خیره نظر در جو پیش آ و بخور آبی
بیهوده چه میگردی بر آب چو دولابی
22
صحراست پر از شکر دریاست پر از گوهر
یک جو نبری زین دو بیکوشش و اسبابی
33
گر مرد تماشایی چون دیده بنگشایی
بگشادن چشم ارزد تا بانی مهتابی
44
محراب بسی دیدی در وی بنگنجیدی
اندر نظر حربی بشکافد محرابی
55
ما تشنه و هر جانب یک چشمه حیوانی
ما طامع و پیش و پس دریا کف وهابی
66
ره چیست میان ما جز نقص عیان ما
کو پرده میان ما جز چشم گران خوابی
77
شش نور همیبارد زان ابر که حق آرد
جسمت مثل بامی هر حس تو میزانی
88
شش چشمه پیوسته میگردد شب بسته
زان سوش روان کرده آن فاتح ابوابی
99
خورشید و قمر گاهی شب افتد در چاهی
بیرون کشدش زان چه بیآلت و قلابی
1010
صد صنعت سلطانی دارد ز تو پنهانی
زیرا که ضعیفی تو بیطاقت و بیتابی
1111
این مفرش و آن کیوان افلاک ورای آن
بر کف خدا لرزان ماننده سیمابی
1212
دریا چو چنان باشد کف درخور آن باشد
اندر صفتش خاطر هست احول و کذابی
1313
بگریزد عقل و جان از هیبت آن سلطان
چون دیو که بگریزد از عمر خطابی
1414
بکری برمد از شو معشوق جهانش او
از جان عزیز خود بیگانه و صخابی
1515
ره داده به دام خود صد زاغ پی بازی
چون باز به دام آمد برداشته مضرابی
1616
خاموش که آن اسعد این را به از این گوید
بیصفقه صفاقی بیشرفه دبابی
Zameen

