غزل شمارهٔ 1402
Poet: Rumi
Toggle stanza 1دوش چه خوردهای بگو ای بت همچو شکرم
11
دوش چه خوردهای بگو ای بت همچو شکرم
تا همه عمر بعد از این من شب و روز از آن خورم
22
ای که ابیت گفتهای هر شب عند ربکم
شرح بده از آن ابا بیشتر ای پیمبرم
33
گر تو ز من نهان کنی شعشعه جمال تو
نوبت ملک می زند ای قمر مصورم
44
لذت نامههای تو ذوق پیامهای تو
می نرود سوی لبم سخت شدهست در برم
55
لابه کنم که هی بیا درده بانگ الصلا
او کتف این چنین کند که به درونه خوشترم
66
گشت فضای هر سری میل دل و میسرش
شکر که عشق شد همه میل دل و میسرم
77
گفتم عشق را شبی راست بگو تو کیستی
گفت حیات باقیم عمر خوش مکررم
88
گفتمش ای برون ز جا خانه تو کجاست گفت
همره آتش دلم پهلوی دیده ترم
99
رنگرزم ز من بود هر رخ زعفرانیی
چست الاقم و ولی عاشق اسب لاغرم
1010
غازه لالهها منم قیمت کالهها منم
لذت نالهها منم کاشف هر مسترم
1111
او به کمینه شیوهای صد چو مرا ز ره برد
خواجه مرا تو ره نما من به چه از رهش برم
1212
چرخ نداش می کند کز پی توست گردشم
ماه نداش می کند کز رخ تو منورم
1313
عقل ز جای می جهد روح خراج می دهد
سر به سجود می رود کز پی تو مدورم
1414
من که فضول این دهم وز فن خویش فربهم
ز آتش آفتاب او آب شدهست اکثرم
1515
بس کن ای فسانه گو سیر شدم ز گفت و گو
تا به سخن درآید آنک مست شدهست از او سرم
Zameen

