غزل شمارهٔ 458
Toggle stanza 1امروز چرخ را ز مه ما تحیریست
11
امروز چرخ را ز مه ما تحیریست
خورشید را ز غیرت رویش تغیریست
22
صبح وجود را به جز این آفتاب نیست
بر ذره ذرهٔ وحدت حسنش مقرریست
33
اما بدان سبب که به هر شام و هر صبوح
اشکال نو نماید گویی که دیگریست
44
اشکال نو به نو چو مناقض نمایدت
اندر مناقضات خلافی مستریست
55
در تو چو جنگ باشد گویی دو لشکر است
در تو چو جنگ نبود دانی که لشکریست
66
اندر خلیل لطف بد آتش نمود آب
نمرود قهر بود بر او آب آذریست
77
گرگی نمود یوسف در چشم حاسدان
پنهان شد آنک خوب و شکرلب برادریست
88
این دست خود همی برد از عشق روی او
وان قصد جانش کرده که بس زشت و منکریست
99
آن پرده از نمد نبود از حسد بود
زان پرده دوست را منگر زشت منظریست
1010
دیویست نفس تو که حسد جزو وصف اوست
تا کل او چگونه قبیحی و مقذریست
1111
آن مار زشت را تو کنون شیر میدهی
نک اژدها شود که به طبع آدمی خوریست
1212
ای برق اژدهاکش از آسمان فضل
برتاب و برکشش که از او روح مضطریست
1313
بی حرف شو چو دل اگرت صدر آرزوست
کز گفت این زبانت چو خواهنده بر دریست
Zameen

