غزل شمارهٔ 459
Toggle stanza 1ای مردهای که در تو ز جان هیچ بوی نیست
11
ای مردهای که در تو ز جان هیچ بوی نیست
رو رو که عشقِ زندهدلان مردهشوی نیست
22
ماننده خزانی هر روز سردتر
در تو ز سوز عشق یکی تای موی نیست
33
هرگز خزان بهار شود؟ این مجو محال
حاشا بهار همچو خزان زشتخوی نیست
44
روباه لنگ رفت که بر شیر عاشقم
گفتم که این به دمدمه و های هوی نیست
55
گیرم که سوز و آتش عشاق نیستت
شرمت کجا شدست تو را هیچ روی نیست
66
عاشق چو اژدها و تو یک کرم نیستی
عاشق چو گنجها و تو را یک تسوی نیست
77
از من دو سه سخن شنو اندر بیان عشق
گرچه مرا ز عشق سر گفت و گوی نیست
88
اول بدان که عشق نه اول نه آخرست
هر سو نظر مکن که از آنسوی سوی نیست
99
گر طالب خری تو در این آخرجهان
خر میطلب مسیح از این سوی جوی نیست
1010
یکتا شدست عیسی از آن خر به نور دل
دل چون شکمبه پرحدث و توی توی نیست
1111
با خر میا به میدان زیرا که خرسوار
از فارسانِ حمله و چوگان و گوی نیست
1212
هندوی ساقی دل خویشم که بزم ساخت
تا ترک غم نتازد کامروز طوی نیست
1313
در شهر مست آیم تا جمله اهل شهر
دانند کاین زهی ز گدایان کوی نیست
1414
آن عشق میفروش قیامت همیکند
زان بادهای که درخور خم و سبوی نیست
1515
زان می زبان بیابد آن کس که الکنست
زان می گلو گشاید آن کش گلوی نیست
1616
بس کن چه آرزوست تو را این سخنوری ؟
باری مرا ز مستی آن آرزوی نیست

