غزل شمارهٔ 1976
Toggle stanza 1عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن
11
عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن
در دو عالم جان و دل را دولت معنی است آن
22
گر به ظاهر لشکر و اقبال و مخزن نیستش
رو به چشم جان نگر کان دولت جانی است آن
33
کله سر را تهی کن از هوا بهر میش
کله سر جام سازش کان می جامی است آن
44
پختگان عشق را باشد ز خام خمر جان
پخته نی و خام جستن مایه خامی است آن
55
تا کتاب جان او اندر غلاف تن بود
گرچه خاص خاص باشد در هنر عامی است آن
66
آنک بالایی گزیند پست باشد عشق در
آنک پستی را گزید او مجلس سامی است آن
77
هرک جان پاک او زان می درآشامد ابد
گرچه هندو باشد آن و مکی و شامی است آن
88
مر تن معمور را ویران کند هجران می
هرک کرد این تن خراب می میش بانی است آن
99
آن می باقی بود اول که جان زاید از او
پس دروغ است آنک می جان است کان ثانی است آن
1010
جان فانی را همیشه مست دار از جام او
رنگ باقی گیرد از می روح کان فانی است آن
1111
در می باقی نشان پیوسته جان مردنی
کز جوار کیمیا آن مس زر کانی است آن
1212
چون میان عقل و تن افتاد از می سه طلاق
هر تنی کو با خرد جفت است آن زانی است آن
1313
در دل تنگ هوس باده بقا ساکن نگشت
هر دلی کاین می در او بنشست میدانی است آن
1414
آنک جام او بگیرد یک نشانش این بود
در بیان سر حکمت جان او منشی است آن
1515
در شعاع می بقا بیند ابد پس بعد از آن
مال چه بود کو ز عین جان خود معطی است آن
1616
آنک وصف می بگوید باخود است و هوشیار
اهل قرآن نبود آن کس لیک او مقری است آن
1717
حق و صاحب حق را از عاشقان مست پرس
زانک جام مست اندر عاشقان قاضی است آن
1818
زانک حکم مست فعل می بود پس روشن است
حق و صاحب حق هم با حکم او راضی است آن
1919
مطرب مستور بیپرده یکی چنگی بزن
وارهان از نام و ننگم گرچه بدنامی است آن
2020
وانما رخسار را تا بشکنی بازار بت
زان رخی کو حسرت صد آزر و مانی است آن
2121
ای صبا تبریز رو سجده ببر کان خاک پاک
خاک درگاه حیات انگیز ربانی است آن
Zameen

