غزل شمارهٔ 1470
Toggle stanza 1جانم به فدا بادا آن را که نمیگویم
11
جانم به فدا بادا آن را که نمیگویم
آن روز سیه بادا کو را بنمیجویم
22
یک باره شوم رسوا در شهر اگر فردا
من بر در دل باشم او آید در کویم
33
گفتم صنم مه رو گه گاه مرا میجو
کز درد به خون دل رخساره همیشویم
44
گفتا که تو را جستم در خانه نبودی تو
یا رب که چنین بهتان می گوید در رویم
55
یک روز غزل گویان والله سپارم جان
زیرا که چو مو شد جان از بس که همیمویم

