غزل شمارهٔ 673
Toggle stanza 1کسی کز غمزهای صد عقل بندد
11
کسی کز غمزهای صد عقل بندد
گر او بر ما نخندد پس که خندد
22
اگر تسخر کند بر چرخ و خورشید
بود انصاف و انصاف آن پسندد
33
دلا میجوش همچون موج دریا
که گر دریا بیارامد بگندد
44
چو خورشیدی و از خود پاک گشتی
ز تو چنگ اجل جز غم نرندد
55
شکرشیرینی گفتن رها کن
ولیکن کان قندی چون نقندد

