غزل شمارهٔ 1253
Toggle stanza 1بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
11
بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
نفس اگر سر بکشد گوش کشان میکشدش
22
جان دل اصل دل و اصل دلت فصل دلست
وگرش او ندهد جان ز کی باشد مددش
33
دل ز دردش چه خوشیها و طربها دارد
تو مگیر آن کرم وان دهش بیعددش
44
ملک الموت برید از دلم آن روز طمع
که مشرف شدم از طوق حیات ابدش
55
برد سود دو جهان و آنچ نیاید به زبان
کاروانی که غم عشق خدا راه زدش
66
سوسن استایش او کرد کز او یافت زبان
سرو آزادی او کرد که بخشید قدش
77
بلبل آن را بستاید که زبانش آموخت
گل از او جامه دراند که برافروخت خدش
88
کیست کو دانه اومید در این خاک بکاشت
که بهار کرمش بازنبخشید صدش
99
میوه تلخ و ترش خام طمع بود ولی
آفتاب کرم تو به کرم میپزدش
1010
آفتاب از پی آن سجده که هر شام کند
چه زیان کرد از آن شاه که جان شد جسدش
1111
همه شب سجده کنان میرود و وقت سحر
روش بخشد که بمیرد مه چرخ از حسدش
1212
هر که امروز کند شهوت خود را در گور
هر یکی حور شود مونس گور و الحدش
1313
هر کی او اسب دواند به سوی گمراهی
کند آن اسب لگدکوب نکال از لگدش
1414
بهل ابتر تو غزل را به ازل حیران باش
که تمامش کند و شرح دهد هم صمدش

