غزل شمارهٔ 415
Toggle stanza 1تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدست
11
تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدست
بر سر گنج گدا بین که چه پرتاب شدست
22
ای بسا خشک لبا کز گره سحر کسی
در ارس بیخبر از آب چو دولاب شدست
33
چشم بند ار نبدی که گرو شمع شدی
کآفتاب سحری ناسخ مهتاب شدست
44
ترسد ار شمع نباشد بنبیند مه را
دل آن گول از این ترس چو سیماب شدست
55
چون سلیمان نهان است که دیوانش دل است
جان محجوب از او مفخر حجاب شدست
66
ای بسا سنگ دلا که حجرش لعل شدست
ای بسا غوره در این معصره دوشاب شدست
77
این چه مشاطه و گلگونه غیب است کز او
زعفرانی رخ عشاق چو عناب شدست
88
چند عثمان پر از شرم که از مستی او
چون عمر شرم شکن گشته و خطاب شدست
99
طرفه قفال کز انفاس کند قفل و کلید
من دکان بستم کو فاتح ابواب شدست

