غزل شمارهٔ 987
Toggle stanza 1هر که را ذوق دین پدید آید
11
هر که را ذوق دین پدید آید
شهد دنیاش کی لذیذ آید
22
آن چنان عقل را چه خواهی کرد
که نگوسار یک نبیذ آید
33
عقل بفروش و جمله حیرت خر
که تو را سود از این خرید آید
44
نه از آن حالتیست ای عاقل
که در او عقل کس بدید آید
55
نشود باز این چنین قفلی
گر همه عقلها کلید آید
66
گر درآیند ذره ذره به بانگ
آن همه بانگ ناشنید آید
77
چه شود بیش و کم از این دریا
بنده گر پاک وگر پلید آید
88
هر که رو آورد بدین دریا
گر یزیدست بایزید آید
Zameen

