غزل شمارهٔ 993
Poet: Rumi
Toggle stanza 1زان ازلی نور که پروردهاند
11
زان ازلی نور که پروردهاند
در تو زیادت نظری کردهاند
22
خوش بنگر در همه خورشیدوار
تا بگدازند که افسردهاند
33
سوی درختان نگر ای نوبهار
کز دی دیوانه بپژمردهاند
44
لب بگشا هیکل عیسی بخوان
کز دم دجال جفا مردهاند
55
بشکن امروز خمار همه
کز می تو چاشنیی بردهاند
66
درده تریاق حیات ابد
کاین همگان زهر فنا خوردهاند
77
همچو سحر پرده شب را بدر
کاین همه محجوب دو صد پردهاند
88
بس کن و خاموش مشو صدزبان
چونک یکی گوش نیاوردهاند

