غزل شمارهٔ 312
Poet: Rumi
Toggle stanza 1به جان تو که مرو از میان کار مخسب
11
به جان تو که مرو از میان کار مخسب
ز عمر یک شب کم گیر و زنده دار مخسب
22
هزار شب تو برای هوای خود خفتی
یکی شبی چه شود از برای یار مخسب
33
برای یار لطیفی که شب نمیخسبد
موافقت کن و دل را بدو سپار مخسب
44
بترس از آن شب رنجوریی که تو تا روز
فغان و یارب و یارب کنی به زار مخسب
55
شبی که مرگ بیاید قنق کرک گوید
به حق تلخی آن شب که ره سپار مخسب
66
از آن زلازل هیبت که سنگ آب شود
اگر تو سنگ نهای آن به یاد آر مخسب
77
اگر چه زنگی شب سخت ساقی چستست
مگیر جام وی و ترس از آن خمار مخسب
88
خدای گفت که شب دوستان نمیخسبند
اگر خجل شدهای زین و شرمسار مخسب
99
بترس از آن شب سخت عظیم بیزنهار
ذخیره ساز شبی را و زینهار مخسب
1010
شنیدهای که مهان کامها به شب یابند
برای عشق شهنشاه کامیار مخسب
1111
چو مغز خشک شود تازه مغزیت بخشد
که جمله مغز شوی ای امیدوار مخسب
1212
هزار بارت گفتم خموش و سودت نیست
یکی بیار و عوض گیر صد هزار مخسب
Zameen

