غزل شمارهٔ 432
Poet: Rumi
Toggle stanza 1این چنین پابند جان میدان کیست
11
این چنین پابند جان میدان کیست
ما شدیم از دست این دستان کیست
22
میدود چون گوی زرین آفتاب
ای عجب اندر خم چوگان کیست
33
آفتابا راه زن راهت نزد
چون زند داند که این ره آن کیست
44
سیب را بو کرد موسی جان بداد
بازجو آن بو ز سیبستان کیست
55
چشم یعقوبی از این بو باز شد
ای خدا این بوی از کنعان کیست
66
خاک بودیم این چنین موزون شدیم
خاک ما زر گشت در میزان کیست
77
بر زر ما هر زمان مهر نوست
تا بداند زر که او از کان کیست
88
جمله حیرانند و سرگردان عشق
ای عجب این عشق سرگردان کیست
99
جمله مهمانند در عالم ولیک
کم کسی داند که او مهمان کیست
1010
نرگس چشم بتان ره میزند
آب این نرگس ز نرگسدان کیست
1111
جسمها شب خالی از ما روز پر
ما و من چون گربه در انبان کیست
1212
هر کسی دستک زنان کای جان من
و آنک دستک زن کند او جان کیست
1313
شمس تبریزی که نور اولیاست
با چنان عز و شرف سلطان کیست
Zameen

