غزل شمارهٔ 2398
Toggle stanza 1آن دم که در رباید باد از رخ تو پرده
11
آن دم که در رباید باد از رخ تو پرده
زنده شود بجنبد هر جا که هست مرده
22
از جنگ سوی ساز آ وز ناز و خشم بازآ
ای رختهای خود را از رخت ما نورده
33
ای بخت و بامرادی کاندر صبوح شادی
آن جام کیقبادی تو داده ما بخورده
44
اندیشه کرد سیران در هجر و گشت سکران
صافت چگونه باشد چون جان فزاست درده
55
تو آفتاب مایی از کوه اگر برآیی
چه جوشها برآرد این عالم فسرده
66
ای دوش لب گشاده داد نبات داده
خوش وعدهای نهاده ما روزها شمرده
77
بر باده و بر افیون عشق تو برفزوده
و از آفتاب و از مه رویت گرو ببرده
88
ای شیر هر شکاری آخر روا نداری
دل را به خرده گیری سوزیش همچو خرده
99
گرچه در این جهانم فتوی نداد جانم
گرد و دراز گشتن بر طمع نیم گرده
1010
ای دوست چند گویی که از چه زرد رویی
صفراییم برآرم در شور خویش زرده
1111
کی رغم چشم بد را آری تو جعد خود را
کاین را به تو سپردم ای دل به ما سپرده
1212
نی با تو اتفاقم نی صبر در فراقم
ز آسیب این دو حالت جان میشود فشرده
1313
هم تو بگو که گفتت کالنقش فی الحجر شد
گفتار ما ز دلها زو میشود سترده
Zameen

