غزل شمارهٔ 1840
Toggle stanza 1مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین
11
مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین
نغنغه دگر بزن پرده تازه برگزین
22
مطرب روح من توی کشتی نوح من توی
فتح و فتوح من توی یار قدیم و اولین
33
ای ز تو شاد جان من بیتو مباد جان من
دل به تو داد جان من با غم توست همنشین
44
تلخ بود غم بشر وین غم عشق چون شکر
این غم عشق را دگر بیش به چشم غم مبین
55
چون غم عشق ز اندرون یک نفسی رود برون
خانه چو گور می شود خانگیان همه حزین
66
سرمه ماست گرد تو راحت ماست درد تو
کیست حریف و مرد تو ای شه مردآفرین
77
تا که تو را شناختم همچو نمک گداختم
شکم و شک فنا شود چون برسد بر یقین
88
من شبم از سیه دلی تو مه خوب و مفضلی
ظلمت شب عدم شود در رخ ماه راه بین
99
عشق ز توست همچو جان عقل ز توست لوح خوان
کان و مکان قراضه جو بحر ز توست دانه چین
1010
مست تو بوالفضول شد وز دو جهان ملول شد
عشق تو را رسول شد او است نکال هر زمین
1111
در تبریز شمس دین دارد مطلعی دگر
نیست ز مشرق او مبین نیست به مغرب او دفین
Zameen

