غزل شمارهٔ 42
Toggle stanza 1کار تو داری صنما قدر تو باری صنما
11
کار تو داری صنما قدر تو باری صنما
ما همه پابسته تو شیر شکاری صنما
22
دلبر بیکینه ما شمع دل سینه ما
در دو جهان در دو سرا کار تو داری صنما
33
ذره به ذره برِ تو سجدهکنان بر درِ تو
چاکر و یاریگر تو آه چه یاری صنما
44
هر نفسی تشنهترم بستهٔ جوع البقرم
گفت که دریا بخوری؟ گفتم کهآری صنما
55
هر کی ز تو نیست جدا، هیچ نمیرد به خدا
آنگه اگر مرگ بود پیش تو باری صنما
66
نیست مرا کار و دکان هستم بیکار جهان
زان که ندانم جز تو کارگزاری صنما
77
خواه شب و خواه سحر نیستم از هر دو خبر
کیست خبر چیست خبر روز شماری صنما
88
روز مرا دیدن تو شب غم ببریدن تو
از تو شبم روز شود همچو نهاری صنما
99
باغ پر از نعمت من گلبن بازینت من
هیچ ندید و نبود چون تو بهاری صنما
1010
جسم مرا خاک کنی خاک مرا پاک کنی
باز مرا نقش کنی ماهعذاری صنما
1111
فلسفیَک کور شود نور از او دور شود
زو ندمد سنبل دین چونک نکاری صنما
1212
فلسفی این هستی من عارف تو مستی من
خوبی این زشتی آن هم تو نگاری صنما

