غزل شمارهٔ 1573
Poet: Rumi
Toggle stanza 1ما عاشق و بیدل و فقیریم
11
ما عاشق و بیدل و فقیریم
هم کودک و هم جوان و پیریم
22
چون کبریتیم و هیزم خشک
ما آتش عشق زو پذیریم
33
از آتش عشق برفروزیم
اما چون برق زو نمیریم
44
ما خون جگر خوریم چون شیر
چون یوز نه عاشق پنیریم
55
گویند شما چه دست گیرید
کو دست تو را که دست گیریم
66
بر خویش پرست همچو خاریم
بر دوست پرست چون حریریم
77
عاشق که چو شمع می بسوزد
او را چو فتیله ناگزیریم
88
از ما مگریز زانک با تو
آمیخته همچو شهد و شیریم
99
تو میر شکار بینظیری
ما نیز شکار بینظیریم
1010
در حسن تو را تنور گرم است
ما را بربند ما خمیریم
1111
ما را به قدوم خویش درباف
زیر قدم تو چون حصیریم

