غزل شمارهٔ 1502
Toggle stanza 1ز زندان خلق را آزاد کردم
11
ز زندان خلق را آزاد کردم
روان عاشقان را شاد کردم
22
دهان اژدها را بردریدم
طریق عشق را آباد کردم
33
ز آبی من جهانی برتنیدم
پس آنگه آب را پرباد کردم
44
ببستم نقشها بر آب کان را
نه بر عاج و نه بر شمشاد کردم
55
ز شادی نقش خود جان می دراند
که من نقش خودش میعاد کردم
66
ز چاهی یوسفان را برکشیدم
که از یعقوب ایشان یاد کردم
77
چو خسرو زلف شیرینان گرفتم
اگر قصد یکی فرهاد کردم
88
زهی باغی که من ترتیب کردم
زهی شهری که من بنیاد کردم
99
جهان داند که تا من شاه اویم
بدادم داد ملک و داد کردم
1010
جهان داند که بیرون از جهانم
تصور بهر استشهاد کردم
1111
چه استادان که من شهمات کردم
چه شاگردان که من استاد کردم
1212
بسا شیران که غریدند بر ما
چو روبه عاجز و منقاد کردم
1313
خمش کن آنک او از صلب عشق است
بسستش اینک من ارشاد کردم
1414
ولیک آن را که طوفان بلا برد
فروشد گرچه من فریاد کردم
1515
مگر از قعر طوفانش برآرم
چنانک نیست را ایجاد کردم
1616
برآمد شمس تبریزی بزد تیغ
زبان از تیغ او پولاد کردم
Zameen

