غزل شمارهٔ 2413
Toggle stanza 1عجب دلی که به عشق بت است پیوسته
11
عجب دلی که به عشق بت است پیوسته
عجبتر این که بتش پیش او است بنشسته
22
بمال چشم دلا بهترک از این بنگر
مدو به هر طرف ای دل تو نیز آهسته
33
دو کف به سوی دعا سوی بحر میرانی
نه گوهر تو به جیب تو است پیوسته
44
خنک کسی که ورا دست گرد جیب بود
که او لطیف و سبک روح گشت و برجسته
55
اگر چه هر طرفی بازگشت در طلبش
از آن طلب چو به خود وانگشت شد خسته
66
میان گلبن دل جان بخسته از خاری
ببین دلا تو ز خاری هزار گلدسته
77
میان دل چو برآید غبار و طبل و علم
هزار سنجق هستی ببین تو بشکسته
88
بیا به شهر عدم درنگر در آن مستان
ببین ز خویش و هزاران چو خویش وارسته
99
نهاده هر دو قدم شاد در سرای بقا
و زین بساط فنا هر دو دست خود شسته

