غزل شمارهٔ 1687
Toggle stanza 1گر جان منکرانت شد خصم جان مستم
11
گر جان منکرانت شد خصم جان مستم
اندر جواب ایشان خوبی تو بسستم
22
در دفع آن خیالش وز بهر گوشمالش
بنمایمش جمالت از دور من برستم
33
گوید که نیست جوهر وز منش نیست باور
زان نیست ای برادر هستم چنانک هستم
44
دوش از رخ نگاری دل مست گشت باری
تا پیش شهریاری من ساغری شکستم
55
من مست روی ماهم من شاد از آن گناهم
من جرم دار شاهم نک بشکنید دستم
66
بس رندم و قلاشم در دین عشق فاشم
من ملک را چه باشم تا تحفهای فرستم
77
دل دزد و دزدزاده بر مخزن ایستاده
شه مخزنش گشاده چون دست دزد بستم
88
ای بیخبر ز شاهی گویی که بر چه راهی
من می روم چو ماهی آن سو که برد شستم
99
شمس الحق است رازم تبریز شد نیازم
او قبله نمازم او نور آب دستم
Zameen

