غزل شمارهٔ 878
Toggle stanza 1صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد
11
صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد
بستان خوشست لیک چو گلزار بر دهد
22
خورشید دیگریست که فرمان و حکم او
خورشید را برای مصالح سفر دهد
33
بوسه به او رسد که رخش همچو زر بود
او را نمیرسد که رود مال و زر دهد
44
بنگر به طوطیان که پر و بال میزنند
سوی شکرلبی که به ایشان شکر دهد
55
هر کس شکرلبی بگزیدهست در جهان
ما را شکرلبیست که چیزی دگر دهد
66
ما را شکرلبیست شکرها گدای اوست
ما را شهنشهیست که ملک و ظفر دهد
77
همت بلند دار اگر شاه زادهای
قانع مشو ز شاه که تاج و کمر دهد
88
برکن تو جامهها و در آب حیات رو
تا پارههای خاک تو لعل و گهر دهد
99
بگریز سوی عشق و بپرهیز از آن بتی
کو دلبری نماید و خون جگر دهد
1010
در چشم من نیاید خوبی هیچ خوب
نقاش جسم جان را غیبی صور دهد
1111
کی آب شور نوشد با مرغهای کور
آن مرغ را که عقل ز کوثر خبر دهد
1212
خود پر کند دو دیده ما را به حسن خویش
گر ماه آن ببیند در حال سر دهد
1313
در دیده گدای تو آید نگار خاک
حاشا ز دیدهای که خدایش نظر دهد
1414
خامش ز حرف گفتن تا بوک عقل کل
ما را ز عقل جزوی راه و عبر دهد

