Toggle stanza 1
هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی
1
هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی
آتش عشق درزده تا نبود عمارتی
2
ز آنک عمارت ار بود سایه کند وجود را
سایه ز آفتاب او کی نگرد شرارتی
3
روح که سایگی بود سرد و ملول و بی‌طرب
منتظرک نشسته او تا که رسد بشارتی
4
جان که در آفتاب شد هر گنهی که او کند
برق زد از گناه او هر طرفی کفارتی
5
شعله آفتاب را بر که و بر زمین است رنگ
نیست بدید در هوا از لطف و طهارتی
6
جان به مثال ذره‌ها رقص کنان در آفتاب
نورپذیریش نگر لعل وش و مهارتی
7
جان چو سنگ می‌دهد جان چو لعل می‌خرد
رقص کنان ترانه زن گشته که خوش تجارتی
8
قرص فلک درآید و روی به گوش جان‌ها
سر ازل بگویدش بی‌سخن و عبارتی
9
آنک به هر دمی نهان شعله زند به روح بر
آن دل و زهره کو کز آن دم بزند اشارتی
10
محرم حق شمس دین ای تبریز را تو شه
کشته عشق خویش را شاه ازل زیارتی

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor