غزل شمارهٔ 1897
Toggle stanza 1در این دم همدمی آمد خمش کن
11
در این دم همدمی آمد خمش کن
که او ناگفته می داند خمش کن
22
ز جام باده خاموش گویا
تو را بیخویش بنشاند خمش کن
33
مزن تشنیع بر سلطان عشقش
که او کس را نرنجاند خمش کن
44
اگر در آینه دم را بگیری
تو را از گفت برهاند خمش کن
55
ز گردشهای تو می داند آن کس
که گردون را بگرداند خمش کن
66
هر اندیشه که در دل دفن کردی
یکایک بر تو برخواند خمش کن
77
ز هر اندیشه مرغی آفریند
در آن عالم بپراند خمش کن
88
یکی جغد و یکی باز و یکی زاغ
که یک یک را نمیماند خمش کن
99
گر آن مه را نمیبینی ببینی
چو چشمت را بپیچاند خمش کن
1010
از این عالم و زان عالم مگو زانک
به یک رنگیت می راند خمش کن

