غزل شمارهٔ 1599
Toggle stanza 1چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم
11
چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم
گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم
22
همچو سایه در طوافم گرد نور آفتاب
گه سجودش می کنم گاهی به سر می ایستم
33
گه درازم گاه کوته همچو سایه پیش نور
جمله فرعونم چو هستم چون نیم موسیستم
44
من میان اصبعین حکم حقم چون قلم
در کف موسی عصا گاهی و گه افعیستم
55
عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاست
عقل را باشد عصا یعنی که من اعمیستم
66
روح موقوف اشارت می بنالد هر دمی
بر سر ره منتظر موقوف یک آریستم
77
چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریب
چون در این جا بیقرارم آخر از جاییستم
Zameen

