غزل شمارهٔ 3146
Toggle stanza 1ای دلزار محنت و بلا داری
11
ای دلزار محنت و بلا داری
بر خدا اعتمادها داری
22
اینچنین حضرتی و تو نومید؟
مکن ای دل، اگر خدا داری
33
رخت اندیشه میکشی هرجا
بنگر آخر، جز او کرا داری؟
44
لطفهایی که کرد چندین گاه
یاد آور اگر وفاداری
55
چشم سر داد و چشم سر ایزد
چشم جای دگر چرا داری؟!
66
عمر ضایع مکن، که عمر گذشت
زرگری کن، که کیمیا داری
77
هر سحر مر ترا ندا آید
سو ما آ، که داغ ما داری
88
پیش ازین تن تو جان پاک بدی
چند خود را ازان جدا داری؟!
99
جان پاکی، میان خاک سیاه
من نگویم، تو خود روا داری؟!
1010
خویشتن را تو از قبا بشناس
که ازین آب و گل قبا داری
1111
میروی هر شب از قبا بیرون
که جز این دست، دست و پا داری
1212
بس بود، این قدر بدان گفتم
که درین کوچه آشنا داری

