غزل شمارهٔ 248
Poet: Rumi
Toggle stanza 1گوش من منتظر پیام تو را
11
گوش من منتظر پیام تو را
جان به جان جسته یک سلام تو را
22
در دلم خون شوق میجوشد
منتظر بوی جوش جام تو را
33
ای ز شیرینی و دلاویزی
دانه حاجت نبوده دام تو را
44
کرده شاهان نثار تاج و کمر
مر قبای کمین غلام تو را
55
ز اول عشق من گمان بردم
که تصور کنم ختام تو را
66
سلسلهام کن به پای اشتر بند
من طمع کی کنم سنام تو را
77
آنک شیری ز لطف تو خوردهست
مرگ بیند یقین فطام تو را
88
به حق آن زبان کاشف غیب
که به گوشم رسان پیام تو را
99
به حق آن سرای دولتبخش
بنمایم ز دور بام تو را
1010
گر سر از سجده تو سود کند
چه زیانست لطف عام تو را؟
1111
شمس تبریز این دل آشفته
بر جگر بسته است نام تو را

