غزل شمارهٔ 629
Toggle stanza 1عاشق چو منی باید میسوزد و میسازد
11
عاشق چو منی باید میسوزد و میسازد
ور نی مثل کودک تا کعب همیبازد
22
مهرو چو تویی باید ای ماه غلام تو
تا بر همه مه رویان میچربد و مینازد
33
عاشق چو منی باید کز مستی و بیخویشی
با خلق نپیوندد با خویش نپردازد
44
فارس چو تویی باید ای شاه سوار من
کز وهم و گمان زان سو میراند و میتازد
55
عشق آب حیات آمد برهاندت از مردن
ای شاه که او خود را در عشق دراندازد
66
چون شاخ زرست این جان میکش به خودش میدان
چندان که کشش بیند سوی تو همییازد
77
باری دل و جان من مستست در آن معدن
هر روز چو نوعشقان فرهنگ نو آغازد
88
چون چنگ شوی از غم خم داده وانگه او
در بر کشدت شیرین بیواسطه بنوازد
99
آن آهوی مفتونش چون تازه شود خونش
آن شیر بدان آهو در میمنه بگرازد
1010
شمس الحق تبریزی بر شمس فلک روزی
باشد که طراز نو شعشاع تو بطرازد

