غزل شمارهٔ 373
Toggle stanza 1گر مینکند لبم بیانت
11
گر مینکند لبم بیانت
سر میگوید به گوش جانت
22
گر لب ز سلام تو خموش است
بس هم سخن است با نهانت
33
تن از تو همیکند کرانه
جان بگرفته است در میانت
44
صورت اگرت چو تیر انداخت
جانش بکشید چون کمانت
55
هرچ از تو نهان کند بگوید
در گوش ضمیر رازدانت
66
این دم اگر از میان برونی
بازآرد دل کمرکشانت
77
در باطن کرده خاص خاصت
در ظاهر کرده امتحانت
88
خامش که چو در تو این غم انداخت
بس باشد این کشش نشانت
Zameen

