غزل شمارهٔ 970
Toggle stanza 1دیدهها شب فراز باید کرد
11
دیدهها شب فراز باید کرد
روز شد دیده باز باید کرد
22
ترک ما هر طرف که مرکب راند
آن طرف ترکتاز باید کرد
33
مطبخ جان به سوی بیسوییست
پوز آن سو دراز باید کرد
44
چون چنین کان زر پدید آمد
خویش را جمله گاز باید کرد
55
جامهٔ عمر را ز آب حیات
چون خضِر خوشطراز باید کرد
66
چون غیورست آن نبات حیات
زین شکر احتراز باید کرد
77
چون چنین نازنین به خانهٔ ماست
وقت نازست، ناز باید کرد
88
با گل و خار ساختن مردیست
مرد را ساز ساز باید کرد
99
قبلهٔ روی او چو پیدا شد
کعبهها را نماز باید کرد
1010
سجدههایی که آن سری باشد
پیش آن سر فراز باید کرد
1111
پیش آن عشق عاقبت محمود
خویشتن را ایاز باید کرد
1212
چون حقیقت نهفته در خمشیست
ترک گفت مجاز باید کرد

