غزل شمارهٔ 1471
Toggle stanza 1مخمورم پرخواره اندازه نمیدانم
11
مخمورم پرخواره اندازه نمیدانم
جز شیوه آن غمزه غمازه نمیدانم
22
یاران به خبر بودند دروازه برون رفتند
من بیره و سرمستم دروازه نمیدانم
33
آوازه آن یاران چون مشک جهان پر شد
ز آواز بشد عقلم آوازه نمیدانم
44
تا روی تو را دیدم من همچو گل تازه
گشتم خرف و کهنه ار تازه نمیدانم
55
گویند که لقمان را یک کازه تنگی بد
زین کوزه میی خوردم کان کازه نمیدانم

