غزل شمارهٔ 537
Toggle stanza 1کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود
11
کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود
ای ساقی افزون ده قدح تا وارهیم از نیک و بد
22
هر آدمی را در جهان آورد حق در پیشهای
در پیشهٔ بیپیشگی کردهست ما را نامزد
33
هر روز همچون ذرهها رقصان به پیش آن ضیا
هر شب مثال اختران طواف یار ماه خد
44
کاری ز ما گر خواهدی، زین باده ما را ندهدی
اندر سری کاین میرود، او کی فروشد یا خرد؟
55
سرمست کاری کی کند؟ مست آن کند که میکند
باده خدایی طی کند هر دو جهان را تا صمد
66
مستی باده این جهان چون شب بخسپی بگذرد
مستی سغراق احد با تو درآید در لحد
77
آمد شرابی رایگان زان رحمت ای همسایگان
وان ساقیان چون دایگان شیرین و مشفق بر ولد
88
ای دل از این سرمست شو، هر جا روی سرمست رو
تو دیگران را مست کن تا او تو را دیگر دهد
99
هر جا که بینی شاهدی چون آینه پیشش نشین
هر جا که بینی ناخوشی آیینه درکش در نمد
1010
میگرد گرد شهر خوش با شاهدان در کشمکش
میخوان تو لااقسم نهان تا حبذا هذا البلد
1111
چون خیره شد زین می سرم خامش کنم خشک آورم
لطف و کرم را نشمرم کان درنیاید در عدد
Zameen

