غزل شمارهٔ 1862
Toggle stanza 1چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن
11
چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن
صد جان به عوض بستان وان شیوه تو با ما کن
22
عیسی چو توی ما را همکاسه مریم کن
طنبور دل ما را هم ناله سرنا کن
33
دستی بنه ای چنگی بر نبض چنین پیری
وان خون دل زر را در ساغر صهبا کن
44
جمعیت رندان را بر شاهد نقدی زن
ور زهد سخن گوید تو وعده به فردا کن
55
دیوانه و مستی را خواهی که بشورانی
زنجیر خودم بنما وز دور تماشا کن
66
دیدم ز تو من نقشی بر کالبدی بسته
جان گفت علی الله گو دل گفت علالا کن
77
زان روز من مسکین بیعقل شدم بیدین
زان زلف خوش مشکین ما را تو چلیپا کن
88
زنار ببند ای دل در دیر بکن منزل
زان راهب پرحاصل یک بوسه تقاضا کن
99
در چهره مخدومی شمس الحق تبریزی
گر رغبت ما بینی این قصه غرا کن
Zameen

