غزل شمارهٔ 888
Toggle stanza 1زهره من بر فلک شکل دگر میرود
11
زهره من بر فلک شکل دگر میرود
در دل و در دیدهها همچو نظر میرود
22
چشم چو مریخ او مست ز تاریخ او
جان به سوی ناوکش همچو سپر میرود
33
ابروی چون سنبله بیخبرست از مهش
گر خبرستش چرا فوق قمر میرود
44
ذره چرا شد سوار بر سر کره هوا
چون سوی تو آفتاب جمله به سر میرود
55
آن زحل از ابلهی جست زبردستیی
غافل از آن کاین فلک زیر و زبر میرود
66
دل ز شب زلف تو دید رخ همچو روز
زین شب و روز او نهان همچو سحر میرود
77
ترک فلک گاو را بر سر گردون ببست
کرد ندا در جهان کی به سفر میرود
88
جامه کبود آسمان کرد ز دست قضا
این قدرش فهم نی کو به قدر میرود
99
خاک دهان خشک را رعد بشارت دهد
کابر چو مشک سقا بهر مطر میرود
1010
اختر و ابر و فلک جنی و دیو و ملک
آخر ای بییقین بهر بشر میرود
1111
پنبه برون کن ز گوش عقل و بصر را مپوش
کان صنم حله پوش سوی بصر میرود
1212
نای و دف و چنگ را از پی گوشی زنند
نقش جهان جانب نقش نگر میرود
1313
آن نظری جو که آن هست ز نور قدیم
کاین نظر ناریت همچو شرر میرود
1414
جنس رود سوی جنس بس بود این امتحان
شه سوی شه میرود خر سوی خر میرود
1515
هر چه نهال ترست جانب بستان برند
خشک چو هیزم شود زیر تبر میرود
1616
آب معانی بخور هر دم چون شاخ تر
شکر که در باغ عشق جوی شکر میرود
1717
بس کن از این امر و نهی بین که تو نفس حرون
چونش بگویی مرو لنگ بتر میرود
1818
جان سوی تبریز شد در هوس شمس دین
جان صدفست و سوی بحر گهر میرود

