غزل شمارهٔ 2569
Toggle stanza 1آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی
11
آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی
در عشق جهانی را بدنام کنی حالی
22
می جوش ز سر گیرد خمخانه به رقص آید
گر از شکر قندت در جام کنی حالی
33
از چشم چو بادامت در مجلس یک رنگی
هر نقل که پیش آید بادام کنی حالی
44
حاشا ز عطای تو کان نسیه بود ای جان
گر تشنه بود صادق انعام کنی حالی
55
ای ماه فلک پیما از منزل ما تا تو
صدساله ره ار باشد یک گام کنی حالی
66
از لطف تو از عقرب صد شیر بجوشیده
و آن کره گردون را هم رام کنی حالی
77
بر بام فلک صد در بگشاید و بنماید
گر حارس بامت را بر بام کنی حالی
88
هر خام شود پخته هم خوانده شود تخته
گر صبح رخت جلوه در شام کنی حالی

