غزل شمارهٔ 1360

Poet: Rumi

Metre: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

Rhyme: ل

Poems with the same metre and rhyme: 3

Poetic form: Ghazal

Reciter: عندلیب
Toggle stanza 1
باده ده ای ساقی جان باده بی‌درد و دغل
1
باده ده ای ساقی جان باده بی‌درد و دغل
کار ندارم جز از این گر بزیم تا به اجل
2
هات حبیبی سکرا لا بفتور و کسل
یقطع عن شاربه کل ملال و فشل
3
باده چو زر ده که زرم ساغر پر ده که نرم
غرقه مقصود شدی تا چه کنی علم و عمل
4
اصبح قلبی سهرا من سکر مفتخرا
ان کذب الیوم صدق ان ظلم الیوم عدل
5
ای قدح امروز تو را طاق و طرنبیست بیا
باده خنب ملکی داده حق عز و جل
6
طفت به معتمرا فزت به مفتخرا
من سقی الیوم کذی جمله ما دام حصل
7
مست و خوشی خواجه حسن نی نی چنان مست که من
کیسه زر مست کند لیک نه چون جام ازل
8
لواء نا مرتفع و شملنا مجتمع
و روحنا کما تری فی درجات و دول
9
توبه ما جان عمو توبه ماهیست ز جو
از دل و جان توبه کند هیچ تن ای شیخ اجل
10
عشقک قد جادلنا ثم عدا جادلنا
من سکر مفتضح شاربه حیث دخل
11
بحر که مسجور بود تلخ بود شور بود
در دل ماهی روشش به بود از قند و عسل
12
یا اسدا عن لنا فنعم ما سن لنا
حبک قد حببنا فاعف لنا کل زلل
13
بس بود ای مست خمش جان ز بدن رست خمش
باده ستان که دگران عربده دارند و جدل
14
اسکت یا صاح کفی واعف عفا الله عفا
هات رحیقا به صفا قد وصل الوصل وصل

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

من که مهر عارضت می ورزم از صبح ازل

نگسلم از زلف تو پیوند تا شام اجل

JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 554

قتل من خواهد ز یکسو غم ز دیگر سو اجل

پیشدستی کن که نبود دست پیشین را بدل

JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 555

بدان که هرچه عدم او ضروری بود او را ممتنع الوجود خوانند و هر چه وجود او ضروری بود او را واجب الوجود گویند و هر چه وجود و عدم او هیچ کدام ضروری نبود او را ممکن الوجود خوانند. اکنون بدان که هر چه موجود است یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود، بجهت آنکه موجود دروجود خود به غیری محتاج هست یا نیست.

اگر در وجود خود به غیری محتاج نیست، آن را واجب الوجود خوانند چنانکه حق سبحانه و تعالی، و اگر در وجود خود محتاج است به غیری، او را ممکن الوجود خوانند و اینجا اثبات واجب الوجود ظاهر شد چرا که ممکنات موجودند و وجود ممکنات البته از غیری باشد و آن غیر هر آینه منتهی شود به واجب الوجود. و دیگر آنکه تا واجب الوجود نباشد ممکن الوجود را ممکن نتوان گفت، یعنی تا اول محتاجٌ الیه نباشد نتوان گفت که فلان چیز محتاج است به فلان چیز، پس واجب الوجود ثابت شد و ممکن الوجود در بقای وجود اگر محتاج نباشد به غیری، آن را جوهر گویند و اگر باشد آن را عرض خوانند و بدان که بقای وجود غیر وجود است؛ بجهت آنکه دو کس را می​بینیم یکی تا ده سال بیش نمی​ماند و یکی تا صد سال می​ماند و هر دو در وجود شریکند، بجهت آنکه در حال حیات هر دو بر هر دو صادق است که موجودند؛ اما بقای وجود این صد سال است و بقای وجود آن دیگر ده سال. پس معلوم شد که بقای وجود غیر وجود است. پس ممکنات یا جوهر باشند یا عرض.

Shaykh Mahmud ShabistariMirʾat al-Muhaqqiqinباب سوم در بیان واجب و ممکن و ممتنع

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor