غزل شمارهٔ 1706
Toggle stanza 1برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم
11
برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم
بزم شهنشهست نه ما باده می خریم
22
بحری است شهریار و شرابی است خوشگوار
درده شراب لعل ببین ما چه گوهریم
33
خورشید جام نور چو برریخت بر زمین
ما ذره وار مست بر این اوج برپریم
44
خورشید لایزال چو ما را شراب داد
از کبر در پیاله خورشید ننگریم
55
پیش آر آن شراب خردسوز دلفروز
تا همچو دل ز آب و گل خویش بگذریم
66
پرخوارهایم کز کرم شاه واقفیم
در شرب سابقیم و به خدمت مقصریم
77
زیرا که سکر مانع خدمت بود یقین
زین سو چو فربهیم بدان سوی لاغریم
88
نوری که در زجاجه و مشکات تافتهست
بر ما بزن که ما ز شعاعش منوریم
99
بس گرم و سرد شد دل از این باده چون تنور
درسوزمان چو هیزم تا هیچ نفسریم
1010
چون شیشه فلک پر از آتش شدهست جان
چون کوره بهر ما که مس و قلب یا زریم
1111
ای گلعذار جام چو لاله به مجلس آر
کز ساغر چو لاله چو گل یاسمین بریم
1212
خوش خوش بیا و اصل خوشی را به بزم آر
با جمله ما خوشیم ولی با تو خوشتریم
1313
ای مطرب آن ترانه تر بازگو ببین
تو تری و لطیفی و ما از تو ترتریم
1414
اندرفکن ز بانگ و خروش خوشت صدا
در ما که در وفای تو چون کوه مرمریم
1515
آن دم که از مسیح تو میراث بردهای
در گوش ما بدم که چو سرنای مضطریم
1616
گرچه دهان پر است ز گفتار لب ببند
خاموش کن که پیش حسودان منکریم
Zameen

