غزل شمارهٔ 254
Toggle stanza 1باده ده آن یارِ قدحباره را
11
باده ده آن یارِ قدحباره را
یار ترشرویِ شکرپاره را
22
منگر آن سوی، بدین سو گشا
غمزهٔ غمازهٔ خونخواره را
33
دست تو میمالد بیچارهوار
نه به کفَش چارهٔ بیچاره را
44
خیره و سرگشته و بیکار کن
این خرد پیر همهکاره را
55
ای کرمت شاهِ هزاران کرم
چشمه فرستی جگر خاره را
66
طفل دو-روزه چو ز تو بو برَد
میکِشد او سوی تو گهواره را
77
تَرک کند دایه و صد شیر را
ای بدل روغن کنجاره را
88
خوب کلیدی در بر بسته را
خوب کمندی دل آواره را
99
کار تو این باشد ای آفتاب!
نور فرستی مه و استاره را
1010
منتظرش باش و چو مه نور گیر
ترک کن این گنگل و نظاره را
1111
رحمت تو مهره دهد مار را
خانه دهد عقرب جراره را
1212
یاد دهد کار فراموش را
باد دهد خاطر سیاره را
1313
هر بت سنگین ز دمش زنده شد
تا چه دمست آن بت سحاره را
1414
خامش کن گفت از این عالم است
ترک کن این عالم غداره را

