غزل شمارهٔ 3003
Toggle stanza 1ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی
11
ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی
وز روی خوب خویشت بودی نشانیی
22
در آب و گل تو همچو ستوران نخفتیی
خود را به عیش خانه خوبان کشانیی
33
بر گرد خویش گشتی کاظهار خود کنی
پنهان بماند زیر تو گنج نهانیی
44
از روح بیخبر بدیی گر تو جسمیی
در جان قرار داشتیی گر تو جانیی
55
با نیک و بد بساختیی همچو دیگران
با این و آنیی تو اگر این و آنیی
66
یک ذوق بودیی تو اگر یک اباییی
یک نوع جوشییی چو یکی قازغانیی
77
زین جوش در دوار اگر صاف گشتیی
چون صاف گشتگان تو بر این آسمانیی
88
گویی به هر خیال که جان و جهان من
گر گم شدی خیال تو جان و جهانیی
99
بس کن که بند عقل شدست این زبان تو
ور نی چو عقل کلی جمله زبانیی
1010
بس کن که دانشست که محجوب دانشست
دانستیی که شاهی کی ترجمانیی

