غزل شمارهٔ 2038
Poet: Rumi
Toggle stanza 1از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن
11
از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن
ای سرفراز مردی مردانه بر سرش زن
22
چون آتش آر حمله کو هیزم است جمله
از آتش دل خود در خشک و در ترش زن
33
گر بحر با تو کوشد در کین تو بجوشد
آتش کن آب او را در در و گوهرش زن
44
هر تیر کز تو پرد هفت آسمان بدرد
ای قاب قوس تیری بر پشت اسپرش زن
55
هر کس که بیسر آید تو دست بر سرش نه
و آن کس که باسر آید تو زخم خنجرش زن
66
جانی که برفروزد در عشق تو بسوزد
خواهی که تازه گردد در حوض کوثرش زن
77
از لعل می فروشت سرمست کن جهان را
بستان ز زهره چنگش بر جام و ساغرش زن
88
ای شمس حق تبریز هر کس که منکر آید
از جذب نور ایمان در جان کافرش زن

