غزل شمارهٔ 1496
Poet: Rumi
Toggle stanza 1چه دیدم خواب شب کامروز مستم
11
چه دیدم خواب شب کامروز مستم
چو مجنونان ز بند عقل جستم
22
به بیداری مگر من خواب بینم
که خوابم نیست تا این درد هستم
33
مگر من صورت عشق حقیقی
بدیدم خواب کو را می پرستم
44
بیا ای عشق کاندر تن چو جانی
به اقبالت ز حبس تن برستم
55
مرا گفتی بدر پرده دریدم
مرا گفتی قدح بشکن شکستم
66
مرا گفتی ببر از جمله یاران
بکندم از همه دل در تو بستم
77
مرا دل خسته کردی جرمم این بود
که از مژگان خیالت را بجستم
88
ببر جان مرا تا در پناهت
دو دستک می زنم کز جان بسستم
99
چه عالمهاست در هر تار مویت
بیفشان زلف کز عالم گسستم
1010
که در هفتم زمین با تو بلندم
که در هفتم فلک بیروت پستم
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
لبالب کن قدح ساقی که مستم
به می ده جملگی اسباب هستم
Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 1294
درآمد دوش ترک نیم مستم
به ترکی برد دین و دل ز دستم
AttarDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 478
مرا قلاش میخوانند، هستم
من از دردی کشان نیم مستم
AttarDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 481
هزاران سال با فطرت نشستم
به او پیوستم و از خود گسستم
Allama IqbalPayam-e Mashriqلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 121
تراشیدم صنم بر صورت خویش
به شکل خود خدا را نقش بستم
Allama IqbalPayam-e Mashriqلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 130
من از بود و نبود خود خموشم
اگر گویم که هستم خود پرستم
Allama IqbalPayam-e Mashriqلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 54
به جان جمله مستان که مستم
بگیر ای دلبر عیار دستم
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 1497

